اجاق ِ زندگی گرم است ، گاهی سرد !
و گاهی چشمهایت پر ز اشک ، از درد !
گهی داری ، و گاهی در نداری غرق !
و می فهمی خدایی هست ، تنها ، فرد !
تو دلمشغول در خویشی ، بیرون آی !
که بینی دهر نامَرد است ، گاهی ، مَرد !
به هر فصل این تُرَنجستان رنگارنگ !
گهی سرخ است ، گَه سبز است ، گاهی زرد !
و میدانم که می دانی بهاری هست !
که شبنم بر دو چشم نَستَرَن آورد !
اگر چون لاله خندانی ، و گر چون ابر گریانی !
نباید برکه شد ، جاری چو دَریا گرد !
تو چون گویی که چون چوگان خورد ، در چرخ !
تأمل کن ، اگر بازنده ای در نَرد !
توکل کن ، دوباره امتحان کن ، هان !
مشو نومید ، اگر هیچ است دستاورد !
-------------------------------------------------------------------------------------
من به خود میبالم که در این عصر یخی،دوستانی دارم همچون برگ گل،نرم و لطیف،چون خورشید گرم وانرژی بخش،و مثال کوه محکم وقابل اتکا.
این شعر هدیه ای است از جناب مهندس الماسی،که به یقین
تاثیر بایسته وشایسته ای بر من داشت.