اخرین فریاد

سكوتم از رضايت نيست دلم اهل شكايت نيست
 
به نظر ما........
ساعت ٩:٤٢ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٤ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : دریا

به نظر ما، آدمها دو دسته هستند:

یا از من پولدارترن که بهشون میگم مال مردم خور و ...

یا بی پول ترن که بهشون میگم گشنه گدا و ...

یا بهتر از من کار میکنن که بهشون میگم خرحمال و ...

یا کمتر کار میکنن که بهشون میگم تنبل و ...

یا از من سرسخت ترن که بهشون میگم کله خر و ...

یا بی خیال ترن که بهشون میگم ببو و ...

یا از من هوشیارترن که بهشون میگم پرافاده و ...

یا ساده ترن که بهشون میگم هالــو و ...

یا از من شجاع ترن که بهشون میگم بی کله و ...

یا از من محتاط ترن که بهشون میگم بی عرضه و ...

یا از من دست و دل باز ترن که بهشون میگم ولخرج و ...

یا اهل حساب و کتابن که بهشون میگم خسیس و ...

یا از من بزرگترن که بهشون میگم گنده بگ و ...

یا کوچیکترن که بهشون میگم فسقلی و ...

یا از من مردم دار ترن که بهشون میگم بوقلمون صفت و ...

یا رو راست ترن که بهشون میگم احمق ...

کلا معیار همه چیز من هستم و نه حقیقیت!!


 
بی تفاوتی.......
ساعت ٩:٥۸ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩۱ : توسط : دریا

بی تفاوت به هرچه هست و نیست..

هر چه بود و نبود..

سکوت میکنم..

فنجان قهوه ام در دستم..

مدتهاست کارم از عادت گذشته

دیگر نه فریاد میزنم,نه به دیوار ها مشت میکوبم,

نه خدا یا بنده ای را صدا میزنم..


 
شخصیت من..........
ساعت ٧:٢٤ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : دریا
شخصیت منو با برخوردم اشتباه نگیر،

شخصیت من چیزیه که من هستم،

اما برخورد من بستگی داره به اینکه :

" تو " کی باشی ...!!!

 
زندگی میکنم...........
ساعت ٧:٢۱ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢۸ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : دریا
زندگی میکنم ... حتی اگر بهترین هایم را از دست بدهم!!! چون این
زندگی کردن است که بهترین های دیگر را برایم میسازد بگذار هر
چه از دست میرود برود؛ من آن را میخواهم که به التماس آلوده
نباشد، حتی زندگی را ...!!

 
داستان......
ساعت ٧:٥٦ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : دریا
 
 
بر بالای تپه ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:

افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر دشمن این شهر را تصرف و قلعه را محاصره می کند.اهالی شهر از زن و مرد گرفته تا پیر و جوان، برای رهایی از چنگال مرگ به داخل قلعه پناه می برند.فرمانده دشمن به قلعه پیام می فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند.

پس از کمی مذاکره، فرمانده دشمن به خاطر رعایت آیین جوانمردی و بر اساس قول شرف، موافقت می کند که هر یک از زنان در بند، گرانبها ترین دارایی خود را نیز از قلعه خارج کند به شرطی که به تنهایی قادر به حمل آن باشد.نا گفته پیداست که قیافه حیرت زده و سرشار از شگفتی فرمانده دشمن به هنگامی که هر یک از زنان شوهر خود را کول گرفته و از قلعه خارج می شدند بسیار تماشایی بود.

به نظرشما اگه قضیه بر عکس بود آقایان چکار میکردن

 
لحظه ها........
ساعت ٧:٥۳ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : دریا
لحظه هاست که آدمی را هیچ و پوچ می کند

لحظه هاست که انسان را فرسوده و خسته از زندگانی می کند

لحظه هاست که عمر مارا به پایان می رسانند
 
لحظه هاست که انسان را فریب می دهند

بیایید از پس لحظه ها بگزریم

به امید لحظه بعدی زندگی نکنیم

اینگونه بی اندیشیم که انگار لحظه بعدی پس راه مانده است

و از همین لحظه لذت ببریم

نه به امید لحظه بعدی......!

 
یک هدیه.....!
ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : دریا

اجاق ِ زندگی گرم است ، گاهی سرد !

و گاهی چشمهایت پر ز اشک ، از درد !

گهی داری ، و گاهی در نداری غرق !

و می فهمی خدایی هست ، تنها ، فرد ! 

تو دلمشغول در خویشی ، بیرون آی !

که بینی دهر نامَرد است ، گاهی ، مَرد !

به هر فصل این تُرَنجستان رنگارنگ !

گهی سرخ است ، گَه سبز است ، گاهی زرد !

و میدانم که می دانی بهاری هست !

که شبنم بر دو چشم نَستَرَن آورد !

اگر چون لاله خندانی ، و گر چون ابر گریانی !

نباید برکه شد ، جاری چو دَریا گرد !

تو چون گویی که چون چوگان خورد ، در چرخ !

تأمل کن ، اگر بازنده ای در نَرد !

توکل کن ، دوباره امتحان کن ، هان !

مشو نومید ، اگر هیچ است دستاورد !

-------------------------------------------------------------------------------------

من به خود میبالم که در این عصر یخی،دوستانی دارم همچون برگ گل،نرم و لطیف،چون خورشید گرم وانرژی بخش،و مثال کوه محکم وقابل اتکا.

این شعر هدیه ای است از جناب مهندس الماسی،که به یقین

تاثیر بایسته وشایسته ای بر من داشت.

 


 
نوروز مبارک
ساعت ۱۱:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ فروردین ۱۳٩۱ : توسط : دریا

به سر سلامت گل بود که نوروز را پا گشا شدیم

حلولش مبارک


 
← صفحه بعد